X
تبلیغات
رایتل
شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1395 @ 17:52

این روزهای پر در و گوهر من! خخخخخخ

تولد خانم گل و هم پنج شنبه سی دی ماه همراه دختر عموی یه ساله ش برگزار شد و خیلی خوش گذشت. اما چشماتون روز بد نبینه. فاطمه از شنبه مریض شد طفلی. اول تب گرفت و بعد هم علائم سرماخوردگی کم  کم بروز کرد. منم دو سه روز بعدش مریضی و از فاطمه گلی گرفتم و دو تامونو حسابی  تو رختخواب خوابوند. خلاصه که نتیجه ش شد دکتر رفتن و دارو سوپ و  آش  لیموشیرین و پرتقال  و داروهای گیاهی و چه و چه. منم که یکی دو روزیه خوب شدم. خلاصه این دو هفته خیلی سخت و بد گذشت.

ورزش زومبا رو هم تو این یه ماه رفتم و گرچه ورزشی شاد و روحیه عوض کن هست اما اصلا با روحیات من سازگار نیست به خاطر اون مسئله حرکات موزونش و البته آهنگهای تند و اعصاب خوردکنش. خلاصه که ترتیبی دادم تو خونه نرمش و یه سری حرکات  تند و انجام بدم تا از قافله باربی ها عقب نمونم!

از امروز شروع کردم کارای خونه تکونی رو انجام دادن. کمدهای خودم و مرتب کردم و هر روز سعی می کنم کم کم یه کاری انجام بدم تا فشار بهم نیاد تو اسفند. از شما چه پنهون که از ذوق شیرینی پزون عیدم هست که میخوام زود کارارو انجام بدم تا برسم به شیرینی های خوشکلم که کلی براشون برنامه دارم امسال. پارسال دو سه نمونه بیشتر نتونستم درست کنم. ولی امسال حتما باید برسم!

پنج‌شنبه 9 دی‌ماه سال 1395 @ 17:49

لینک تکانی و ورزش

دلم نمیخواد بی معرفت باشم و لینک ها و دوستان قدیمی رو حذف کنم اما به خاطری  که نمی خوام غر غرو به چشم بیام دلیل اول حذف یه سری از لینک دوستان تو دلم باقی می مونه. فقط دلیل دومش می مونه که اونم مشخصه. دیگه وبلاگاشونو به روز نمی کنن. منم یه لینک تکونی اساسی کردم. البته یه سری لینک جدید و قراره اضافه کنم که باید از صاحبان وبلاگ ها اجازه شو بگیرم که اونم سر فرصت ان شاالله.

در پی تغییراتی که در دو پست قبلی نوشتم دارم می رم ورزش زومبا.می خوام با ورزش یه خورده نفس بکشم. تازه فعلا بقیه تغییراتی رو که گفتمو دارم موفق به انجامشون می شم الا اون کم خوردنه که واقعا سخته. نمیشه کم غذا خورد. آخه من مدام گرسنه ام. دلم می خوام مرتب خوراکی بخورم. البته این برای طول روز نیست و عصر و نزدیک به شب که می شه دلم میخواد فقط بخورم. همچنین اینو هم می دونم که با اراده و کمی تمرین این معضل هم حل می شه.

امیدوارم!

پنج‌شنبه 9 دی‌ماه سال 1395 @ 17:17

تولدانه از برای دختر گلی

تولد دخترگلی نزدیکه و من دارم یواش یواش تدارک یه جشن کوچولو رو می بینم. پارچه لباسیشو که خریدم دادم مامانم براش یه لباس بدوزه. کیکش و هم قراره به یه خانم که کارای تو پیجش و دیدم و پسند دارم سفارش بدم و خرید تزئینات جشن که البته از جشن تولد پارسالش برام مقداریش مونده و امسال در حد همون بادبادک و یه ریسه ال ای دی هفت رنگ خرید کردیم. واسه کادوش هم از قبل قرار بود یه دوچرخه براش بگیریم که ما مجبور شدیم براش دو ماهی زودتر از موعد بخریم. چون دخترگلی تو حیاط مجتمع مسکونیمون دوچرخه بچه ها رو می دید و طبعا ایراد می گرفت و البته بچه ها هم گاهی دستش می دادن  بازی کنه اما من ترجیح می دادم سوار دوچرخه خودش بشه تا هر ساعت ایراد بگیره و به همین دلیل براش زودتر گرفتیم که همونو با بادبادک تزئین می کنیم و بهش میدیم و احتمالا یه مدال طلای بچه گونه هم قراره براش بگیرم که می خوام با سه چهار تا پلاک طلای نوزادی که موقع تولد گیرش اومد عوض کنم. امسال هم مثل پارسال ترجیح دادیم یه جشن خودمونی با اعضای درجه یک خانواده برگزار بشه  تا وقتی که دخترگلی عاقلتر شد و اونوقت بتونه با دوستان و اقوام همسن خودش بیشتر بهش خوش بگذره و خاطره انگیزتر باشه براش.اما برای شام هم هنوز تصمیم دقیق نگرفتیم که تو خونه درست کنم یا از بیرون تهیه کنیم. اما من نظرم اینه که تو خونه خودم درست کنم جدای بحث مالیش که بیشتر از خونه هزینه می شه و درست کردن غذای خونگی برای مهمونی سختتره اما به نظرم لذتبخش تره.

خب اینم از تصمیمات و کارایی که انجام شده. امیدوارم جشن خوبی بشه.

جمعه 3 دی‌ماه سال 1395 @ 16:57

یلدای ما

شب یلدا هم اومد و رفت. خیلی خیلی سنت قشنگیه. ولی ای کاش همه اقوام دور هم جمع می شدن و این جمع شدن منحصر به پدر و مادر و خواهر برادر تنها نمی شد. لااقل برای ما که اینجوری بود. فقط مامان  خودم و پدر شوهر و مادر شوهر و یکی از برادرشوهرام بودن و بس. حتی بابام و داداشمم نبودن. داداش به خاطر مشغله ورزشیش نتونست بیاد و بابام هم به خاطر جراحی و دکتر عمو مجبور شد شیراز بمونه.ولی من تدارک دیدم و در کل شب خوبی بود.

مدتیه که میخوام خانم گل رو از پوشک بگیرم ولی حس می کنم کار خیلی سختیه و البته بدتر از اون ترس از نجس شدن خونه است  که کلافه م می کنه. ولی بالاخره باید اتفاق بیافته. البته کمی هم می شه گفت تنبلی چاشنی این ترس ها شده که مانع می شه اقدام کنم. اما من تصمیمش و گرفتم. شاید بشه گفت پنجاه درصد قضیه حله و پنجاه درصد دوم که عمله می مونه و بس و خلاصه که مهمترین و سخت ترین قسمتش!

تو این مدتی که دوباره برگشتم فقط تعداد انگشت شماری از دوستان قدیمم اومدن پیشم و این من و حسابی نا امید کرده. پس کجایید؟ دلم براتون یه ریزه شده. رخ بنمایید پیلیزززززز



سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1395 @ 13:49

تغییرات

این روزا تصمیم دارم کارایی رو انجام بدم که صحیحه و البته من به دلیل تنبلی از انجامشون صرف نظر کردم. مثل اینکه دستکش ظرف شویی رو موقع ظرف شستن حتما بپوشم و اینکه نخ دندون و به صورت مرتب هر شب استفاده کنم رژیممممممممم غذایی شامل نخوردن شکلات و شیرینی و کمتر خوردن غذاهای پر کالری و خوردن بیشتر میوه و سبزیجات و ورزش کردن و کتاب خوندن و خلاصه هر کار خوب دیگه ای که برای سلامت روح و جسم لازمه .انگار آدم که از سی سالگی عبور می کنه می فهمه دنیا چه خبره و قراره از این به بعد چه چیزای بدی اتفاق بیافته که باید از همین حالا جلوشو بگیره. خلاصه که اصلی ترین و سخت ترینشون الان همون رژیم و آب کردن شکم و پهلوهاست. وقتی می بینم قبلا به قول امروزی ها چه قدر باربی بودم و لباسا تو تنم اندازه بود حرصم می گیره. گرچه الان هم زیاد چاق نشدم و فقط پرتر شدم اما بازم من اون منه قبلی رو بیشتر دوست دارم چون سبکتر و راحتتر بودم.

خدا خودت کمکم کن

( تعداد کل: 113 )
   1       2       3       4       5       ...       23    >>