X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1394 @ 01:40

همه از خداییم و تنها به سوی او بازمیگردیم

چه قدر سخته دم عید عزادار شدن اونم برای کسی که اینطور بی خبر و ناگهانی این دنیای پر هیاهو و البته پوچ رو ترک کنه. شنبه خبردار شدم پرونده دختر خاله یکی از دوستان نزدیکم بسته شده و  همسر و دختر نوجوان و پسر نه ساله ش رو تو این دنیا تنها گذاشته. الان همه شون عزادارن اونم دم عیدی که همه آماده میشن برای جشن سال نو. اون خانم فقط سی و شش یا هفت سالش بوده و تقریبا جوون. علت مرگ هم خفگی در خواب گزارش شده. واقعا مرگ خبر نمیکنه و همین بی خبری موضوع رو سختتر میکنه. از دیروز تا حالا مدام تو فکرشونم. فکر ناراحتیشون فکر دختر نوجوونش و پسر نه ساله ای که هنوز نیاز به مادر دارن. فکر دوستم که عید امسالش باید عزادار باشه. فکر جوونیه اون خانم. همه ش میگم اون بنده خدا که سنی نداشت وقتی هم عکسش رو دیدم بیشتر ناراحت شدم.خدا به خانواده شون صبر بده ان شاءالله.

جدأ آدمی هیچ نیست و فقط آدمیت هست که انسان رو زیبا میکنه. کاش همه ما واقعا درست زندگی کنیم و آدم واقعی باشیم. امروز مراسم خاکسپاریشه. دوست داشتید براش فاتحه بفرستید تا روحش شاد بشه.

ببخشید اگر مکدر شدید به خاطر این پست. دلم میخواست احساساتم رو اینجا ثبت کنم.

شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1394 @ 13:41

اسفند ماه

سلام به دوستای گلم. این مدت واقعا وقت نداشتم بیام و اینجا رو به روز کنم. هر فرصتی که به دست می آوردم و خانوم گل خواب بود من سریع می رفتم سراغ یادگیری بافتنی با دومیل و قلاب. البته اینم بگم هنوز چیزی نبافتم به جز دو تا دونه پاپوش که اونم فقط یه لنگه رو بافتم.بقیه چیزایی که بافتم سریع شکافتم و فقط در حد یادگیری بوده. ان شاءالله وقتی خیلی چیزا رو  یاد گرفتم حتما شروع میکنم به بافت. الان فقط وقتم رو صرف یادگیری میکنم تا از کلاس عقب نمونم. وقتی چیزی بافتم حتما عکساش و براتون میذارم که البته فعلا بازم نمیشه و می افته برای سال بعد.

از خانم گل بگم که کم کم یک سال و دوماهش تمومه. غذا شدیدا کم میخوره و همه مونو نگران کرده. هرکی اونو میبینه میگه چه قدر ضعیفه. و من موندم چکار کنم با این کم غذاییش. بعضی وقتا هم اصلا لب به غذا نمیزنه حتی ببینه طعمش چه جوره. خلاصه که کار من فقط غصه خودنه. هنوز راه نیافتاده و همچنان چهار دست و پا طی طریق میکنه و از راه رفتن ترس داره و همین ترسش نذاشته راه بیافته. دندونم هنوز نداره البته روی لثه هاش سفیدی دندوناش نمایانه اما هنوز سرنزده.بعضی از کلمات و خوب میتونه بگه اما بعضی ها رو فقط آهنگ کلمه رو ادا میکنه. خب اینم از خانم گل.

و اما از حال و هوای خوب اسفند بگم که من عاشقشم. یه ماه دوست داشتنی و پر از تکاپو. پر از خرید های خوب و پر از تازگی. من الان مشغول خونه تکونی هستم. خونه تمیز و مرتب حس آرامش میده و من تند و تند کار میکنم تا زودتر همه چیز برق بزنه از تمیزی. امسال اگر خدا بخواد میخوام هفته آخر سال رو اختصاص بدم به شیرینی پزی و اینم لذت بخشه برام. اولین باره که میخوام برای عید شیرینی بپزم. پارسال هم خواستم درست کنم اما خونه تکونی رو گذاشتم برای چند روز آخر و نرسیدم. اما امسال کار خونه تکونی رو زودتر شروع کردم تا به شیرینی هام برسم. خریدهای عیدمم تقریبا به پایان رسیده و من با خیال تقریبا راحت به کارام میرسم.

خب فکر نکنم بتونم دیگه تا آخر سال پستی بذارم. من همینجا و دو هفته جلوتر سال جدید رو تبریک میگم. امیدوارم سال خوبی داشته باشید و به قول یکی از پیام هایی که تو دنیا مجازی پخش شده سال خوبی رو برای خودتون بسازید. خداوند به همه بیماران سلامتی عطا کنه و گره از مشکلات همه باز بشه و در نهایت سالی پر از خیر و برکت برای همه آرزومندم. به همه آرزوهای قشنگتون هم برسید ان شاءالله...

شنبه 30 آبان‌ماه سال 1394 @ 19:43

سلام به دوستان همیشه مهربانم

آبان نودو چهار هم داره تموم میشه و من هنوز درگیر کلاسم

زیاد حرف خاصی هم برای گفتن نیست...دلم میخواد از روزمرگی هام بنویسم ولی اصلا وقت نمیشه...

ان شاءالله زمستون تموم بشه روز طولانی تره بهتر میشه بیام اینطرفا...علی الحساب این و داشته باشید تا بعد...امیدوارم وقت بشه بیام وب دوستان عزیزم

چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1394 @ 22:40

خبر از خودم

وایی من چند وقت نیومدم اینجا؟ فکر کنم بیشتر از یک ماه و نیم میشه که حتی نرسیدم منوی مدیریت رو باز کنم...من همه ش گرفتار بافتنی و کلاس بافتنی بودم و اینقدر سرم گرم بود که نرسیدم بیام ینجا...دلم خیلی تنگتون شده...

خب گفتم خبری از خودم بهتون بدم و باز برم غیبت کبری البته شایدم صغری...معلوم نیست...ببینم کی من فرصت می کنم بیام بخونمتون...

این پست محض خبر بود و ارزش دیگری نداره...

انشاءالله میام در اولین فرصت...

پنج‌شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1394 @ 18:04

تغییرات خانم گل و مهمونی و تولد

این روزایی که دارن میگذرن روزایی هستن که مرتب شاهد تغییر و تحول تو خانم گل هستم تغییراتی که برام واقعا جذابه...از ماما گفتنش که تازه دو روزه شروع کرده اونم دو سه بار بیشتر نگفته...از نشستنش که با کمک میتونه بشینه و از حرکت رو به جلوش که اونم تازه دو سه روزه حسابی داره تلاش میکنه برسه به هر نوع وسیله ای که قابل دست گرفتنه و میخواد هدایتش سمت دهانش البته این تلاشش بیشتر از چند سانت رو به جلو نتیجه نمیده...ولی از گریه هاش بگم که گاهی واقعا کلافه کننده است بعضی وقتا اصلا نمیذاره به کارام برسم مرتب یا باید کنارش باشم یا تو بغلم تا خسته بشه و بخوابه...به من میگفتن گریه بچه ها تا شش ماهگی بیشتر نیست اما خانم گل هنوز گریه هاش بهتر نشده...کمتر شده اما بهتر نه! همینم خدارو شکر

اینم از خانم گلمون

...

و اما ما فردا خونه عمه جون دعوتیم...پسرعمه از سربازی مرخص شده و عمه خانواده ما و عمو و یکی دیگه عمه جونم رو دعوت کرده برای ناهار...کلا اینجور مهمونی هایی تو خانواده ما خیلی خیلی خیلی کمه شاید چند سالی یه بار اینجوری دعوت بشیم خونه کسی...البته به این معنی نیست که همدیگه رو هم کم میبینیم...نه اما واسه مهمونی دادن کمتر اتفاق می افته البته من دلم می خواست خیلی بیشتر از اینا مهمونی بریم و مهمونی بدیم اما متاسفانه خانواده ما کلا این مدلی نیستن وقتی جایی میشنوم یا میبینم که مثلا خانواده ای همیشه دورشون شلوغه و مرتب مهمون بازی و البته دوره های فامیلی و یا دوستانه دارن منم دلم لک میزنه واسه مهمونی...

...

اخرای شهریور تولد حامیه و من به خاطر علاقه ای که به آشپزی و شیرینی پزی پیدا کردم دوست دارم کیک تولد حامی رو خودم بپزم و با خامه تزئین کنم و البته شاید هم بخوام چیز کیک درست کنم که نمیدونم تزیین خاصی داره یا نه...واسه کادو هم نمیدونم چکار کنم...ادکلون بخرم یا لباس...کسی ایده  یا پیشنهادی نداره؟

( تعداد کل: 104 )
   1       2       3       4       5       ...       21    >>